تبليغاتX
Cinema Review
چهارشنبه پنجم آبان 1389
قمه
کاری که نمیتونی تمومش کنی شروع نکن*

تیتراژ فیلم بلافاصله آدم را یاد فیلمهای یار قدیمی رودریگز یعنی تارانتینو می اندازد. تصاویر آنالیز شده بازیگران و اسپلترهای قرمز رنگی که روی تصاویر پاشیده میشوند. اما این بار قرار است رودریگز با قمه ای که در دست قهرمانش قرار داده برای مکزیک هویت کسب کند. قمه شروع طوفانی و کوبنده ای دارد و در ده دقیقه ابتدایی تماشاگرانی را که به منطق ابداعی تارانتینو و رودریگز اعتقاد دارند جذب میکند. اماهرچه جلوتر میرویم تصوراتمان برای دیدن فیلمی جذاب و سرگرم کننده رنگ میبازد. مشکل فیلم دقیقا از همین سلاح مرگبار آغاز میشود. حکایت فیلم حکایت معروف لباسی است که برای یک دگمه دوخته شده. انگار ایده اولیه فیلم این بوده که یک مکزیکی اصیل با هیبتی مردانه (دنی ترخو) با قمه به جان بدمن های داستان بیفتد و آنها را سلاخی کند. این ایده بقدری کارگردانان و نویسندگان فیلم را تحت تاثیر قرار داده که از بقیه مختصات فیلم غافل مانده اند. قصه فیلم به قدری شاخ و برگ و شخصیت دارد که کارگردان از جمع کردن آنها ناتوان مانده است. بیشترین انرژی صرف پرورش کاراکتر ماچته شده که اتفاقا با آن قیافه و هیبت شخصیت قابل قبولی از کار درآمده است. اما غیر از این یکی در مورد بقیه شخصیتها با اهمال کاری فراوانی از سوی سازندگان فیلم طرفیم. شخصیت پلیسی که جسیکا آلبا آن را بازی میکند دقیقا نه تیپ است و نه شخصیت. فقط چون نشان پلیس ایالات متحده همراهش است باید بپذیریم که او پلیس است. در حالیکه او را حتی یکبار نه در اداره پلیس و نه در حال مراوده با همکارانش میبینیم. جدای از اینها به قدری منفعل است که به راحتی میتوان او را از قصه حذف کرد بدون اینکه اتفاق مهمی رخ دهد. انگار تنها کارکردش آن نمای دونفره پایانی است. نکته بعدی شخصیت سناتور با بازی بد رابرت دنیروی بزرگ است که یکی از مهمترین عواملی است که ریتم فیلم را به کلی به هم میریزد و اجازه درگیر شدن بیننده با دنیای فیلم را از او سلب میکند. شاید مهمترین نقطه مشترک قمه و ساخته های تارانتینو با تاکید فراوان کیل بیل علاقه به اسطوره و اصالت آن باشد. اما تارانتینو در کیل بیل با گزینش خلاقانه ساختار بصری و جزئیات حساب شده ای که کاملا در خدمت بافت قصه هستند موفق به این مهم میشود اما قمه فاقد ساختار بصری و لحن مناسب محتوایش است. شخصیت کلیدی بعدی تورز با بازی استیون سیگال است که همانند وتا سارتانای پلیس او هم نه تیپ است و نه شخصیت. او را در عمده دقایقی که تصویرش را میبینیم کنار استخرش است و از طریق وب کم با بوث و آدمهایش در ارتباط است. اطلاعات ما از او فقط به دوسه نکته از جمله شمشیر سامورائیش ختم میشود و به همین خاطر نبرد پایانی او با ماچته فاقد هرگونه جذابیت است. در جایی از فیلم بوث فردی به نام اوسیریس امانپور را به تورز معرفی میکند و رودریگز با اختصاص دادن نماهایی به امانپور سعی در این دارد که تماشاگرش منتظر یک حریف قدر برای ماچته باشد اما در اواخر فیلم به طرز حیرت انگیزی از قصه حذف میشود!!!. یا در یک سکانس شاهکار یک فیلمبردار از سناتور در حال شلیک به یک مهاجر غیر قانونی فیلم میگیرد در حالیکه پشت سر او ایستاده و در اواخر فیلم جاییکه قرار است از این فیلم به عنوان یک مدرک علیه سناتور استفاده شود تصاویر ویدیویی سناتور را از روبرو نشان میدهد!!!

حتی اگر منطق رخدادهای فیلم را مثل دختری که به از روبرو به چشمش شلیک میشود و می افتد اما در انتهای فیلم او را در حالیکه چشمبند به چشم دارد سلاح به دست میبینیم را قبول داشته باشیم لحن پرنوسان فیلم و تخت بودن شخصیتها مانع از ارتباط بی واسطه با دنیای فیلم میشود.

قمه نمونه آشکار فیلمهایی است که کاملا نشان میدهد چگونه یک فیلمنامه پر شاخ و برگ و پرشخصیت باعث میشود عنان کار از دست کارگردانش در برود و سکانس پایانی فیلم که میتوانست برگ برنده اصلی فیلم باشد چطور به یک سکانس مضحک و از همه مهمتر بی حس و حال تبدیل شود. هرچه در کیل بیل شاهد سلیقه درجه یک تارانتینو در انتخاب موسیقی و لوکیشن ها و تدوین ویژه فیلم بودیم در اینجا انگار کسانی پشت دوربین ایستاده اند که هیچ علاقه ای به ساختن این فیلم نداشته اند.
بهمن شيرمحمد
یکشنبه یازدهم مهر 1389
منطقه سبز

افشاگري

 فیلم «منطقه سبز» Green zone، ساخت 2010 آمریکا و به کارگردانی «پل گرین گراس» یک درام جنگی است که موضوع اش به وقایع جنگ عراق می پردازد. سینمای آمریکا، همواره به حوادث،موضوع جنگ  و سیاست های آمریکا واکنش نشان داده است؛ جنگ جهانی اول و دوم و جنگ ویتنام تا حاثه 11 سپتامبر و پس از آن جنگ عراق و وقایع پس از آن، این سینما همیشه به دنبال ثبت واقعیت ها، علل و چگونگی این رویدادهاست و البته هرچند در مواردی حامی و پوشش دهنده این سیاست هاست، اما در بسیاری از آنها انتقاد نیز هست و سیاست های آمریکا را نیز زیر سوال می برد. از زمان شروع جنگ میان آمریکا و عراق، فیلم های بسیاری در مورد این جنگ ساخته شده که از مهم ترین آنها می توان به فیلم «گنجه رنج» کاترین بیگلو، اشاره کرد که موضوع اش درباره سربازانی است که وظیفه شان «خنثی کردن بمب» است و کارگردان در کنار آن به مشکلات و ریشه یابی شخصیت ها هم می پردازد. فیلم خوب دیگری که اخیرا به موضوع جنگ عراق پرداخته است «منطقه سبز» نام دارد. از کارگردان فیلم «گرین گراس» پیش از این فیلم های مطرح «برتری بورن» و «اولتیماتوم بورن» را دیده ایم که فیلم های خوب و قابل قبولی هستند. بازیگر اصلی «منطقه سبز» نیز  «مت دیمون» است که قابلیت های اش را در همین سری فیلم های بورن کاملا نشان داده است و اینبار هم در کنار «گرین گراس» که زوج خوبی از کار درآمده اند، موفق شده به خوبی از عهده نقش اش بربیاید. در این فیلم، «مت دیمون» در نقش «ری میلر» یک افسر کارکشته و باهوش ارتش آمریکاست و سرپرست گروهی است که مسئولیت کشف سلاح های کشتار جمعی در عراق را به عهده دارند که کاری بسیار دشوار است. میلر و سربازانش بارها در ماموریت های مختلف برای کشف سلاح، ناکام مانده اند، مانند سکانس آغازین فیلم و آنجا که آنها در ماموریتی یک انبار بزرگ را محاصره می کنند که قبل از آن طبق گزارشی محل نگهداری سلاح های کشتار جمعی اعلام شده است. اما با نبود هیچ سلاح ی در این انبار، میلر به این نتیجه می رسد که تلاش آنها برای کشف این سلاح ها بی فایده است و باید از راه دیگری وارد شد. به این ترتیب میلر خود شخصا پیگیر موضوع می شود تا بلکه بتواند به نتیجه ای برسد و برای همه سوال های بی جوابی  که در ذهن اش باقی مانده اند پاسخ ی یابد. در پی جستجوهای میلر، او توسط یک شهروند عراقی به نام «فردی» محل اقامت چند تن از سران اصلی رژیم بعث عراق را پیدا می کند که مهم ترین آنها، نفر دوم رژیم بعث عراق، ژنرال «الراوی» است. میلر موفق می شود با به خطر انداختن جان اش، خود را به «الراوی» نزدیک می کند و به او می گوید: قبل از شروع جنگ عراق، در رابطه با سلاح های کشتار جمعی  او با مقامات آمریکایی ملاقات داشته و حالا قصد دارد افشاگری کند؛ و البته میلر نیز با جواب های قاطعانه ای از «الراوی» مواجه می شود که ذهن او را بیش از پیش آشفته می سازد. نقطه اوج فیلم زمانی فرا می رسد که در صحنه ای، میلر در تعقیب الراوی است در حالی که خود نیز مورد تعقیب نیروهای ویژه ارتش آمریکاست؛ میلر موفق می شود الراوی را دستگیر کند، اما در همان لحظه ، دوست عراقی اش «فردی» از راه می رسد و الراوی را می کشد. «فردی» در جواب «میلر» بهت زده، که چرا این کار را کرده است می گوید: (شما نمی توانید تصمیم بگیرید که اینجا چه اتفاقی می افتد) و میلر، با شنیدن حرف های «فردی» سکوت می کند. فیلم در حالی به پایان می رسد که «میلر» طی پیام ی که به همه خبرگزاری های مهم سراسر جهان در رابطه با ژنرال «الراوی» و سلاح های کشتار جمعی مخابره می کند، دست به افشاگری می زند؛ سپس او به همراه گروه اش عازم ماموریتی دیگر می شوند! جنگ هنوز تمام نشده است.

«منطقه سبز» فیلم خوش ساخت ی است. داستان خوبی دارد و در کنار آن به موضوع مهم ی می پردازد. یکی از ویژگی های مهم فیلم، ریتم سریع و زمانبندی آن است (فیلم سریع تر از آنچه که فکرش را کنید به پایان می رسد). صحنه های اکشن فیلم نیز به مدد کارگردانی خوب و تجربه ای که «گرین گراس» در این زمینه دارد عالی از کار درآمده اند. در کل، فیلم «منطقه سبز» اثری قابل تامل است که حرف های زیادی برای گفتن دارد.

حسن نيازي

یکشنبه چهارم مهر 1389
رابين هود

قهرمانی پیش از تولد
اگر دوئل کنندگان، نخستین فیلم رایدلی اسکات را از بابتِ داستانش که در صدها سال پس از پایانِ قرون وسطا می گذرد کنار بگذاریم(هر چند داستانِ فتح بهشت نیز در اندکی پس از پایانِ قرون وسطا می گذرد، ولی فاصله آنقدر کم هست که تفاوتی در شکل ظاهریِ چیزها، اشخاص و موقعیتها وجود نداشته باشد)، رابین هود ضلع چهارم از چهار ضلعی ایست که ضلعهای دیگرش را 1492 : فتح بهشت، گلادیاتور، و پادشاهی آسمان تشکیل می دهند. سه ضلعی که بجز گلادیاتور، و بخش هایی از پادشاهی آسمان، چندان موفق نبوده اند. رایدلی اسکات به عنوانِ یکی از کارگردانانِ توانای سینمای جهان، که پس از ساختِ 19 فیلم بلند سینمایی تقریبا در همه نوع و گونه ای فیلم ساخته، و در هر کدام از گونه ها نیز فیلم خوبِ خودش را ساخته، و شهرتش از بابتِ ساختِ پروژه های عظیم و سنگین است، در رابین هود و در پنجمین همکاری اش با راسل کرو، موفق به خلقِ یکی از آثار قابل اعتنا، و موفق ترین فیلم تاریخی خود پس از گلادیاتور شده است. ایرادی که بر تعداد زیادی از فیلمهای اسکات وارد است، اینست که فیلمنامه های غالبِ آثارش از حد و توانِ او در اجرا عقب ترند. این نکته بخصوص پیرامونِ آثار تاریخی او به چشم می خورد. 1492 : فتح بهشت، که داستانِ کشفِ قاره ی آمریکا بدستِ کریستوف کلمب است، به معنای واقعی فیلمی بیوگرافی گونه درآمد و با اندک داشته های داستانی، تنها تصویر گری می شود ازِ ماجراجویی های کلمب. و از طرفی، ضعفِ شخصیت پردازیِ کلمب، که قرار است در دل یک سفرِ مادی و زمینی، به یک سیر و سلوکِ آسمانی برسد و رازهای تازه ای از بیکرانِ خداوندی را کشف کند، اما نه شخصیت و نه مضمونِ اثر به هیچ وحدتِ مشخص و نقطه ی معینی نمی رسند و به نوعی تشتتِ ناخواسته ی مضمونی و شخصیتی را می سازند، خود مشکلِ بزرگتری برای این فیلم اسکات است. یکچنین معضلی، در مقیاس کمتر، برای پادشاهی آسمان نیز وجود دارد ؛ و در این دو فیلم، کارگردانیِ توانای اسکات و چیره دستی اش در خلقِ سکانس های تاریخی و رزمیِ عظیم و شکوهمند، با فیلمنامه های ناقص و ضعیفِ اثر، همخوانی ندارد.
رابین هود، از بابتِ آنکه در قیاس با آثار اخیر اسکات و آن دو فیلم تاریخی اش توانسته به نسبت توازنی میانِ حدِ فیلمنامه و اجرا ایجاد کند(کمتر از گلادیاتور)، از مهمترین آثار اسکات است. ایده ی فیلم درخشان است ؛ در حالیکه همه در پرسش و انتظارند که ببینند اسکات قرار است چه روایتی از این قصه ی مکرر و دنیا شنیده نشان دهد، او اما فیلمش را از جایی آغاز می کند که انتهایش(یاغی و تحتِ تعقیب شدنِ رابین)، درست آغاز افسانه ی مشهور رابین هود است. و این، شاید یکی از اصلی ترین دلایلی باشد که مخاطبانِ غربی، بخصوص انگلیسی ها، که به این افسانه ی رابین هودی که از پادشاه می گیرد و به فقرا می دهد عادت کرده اند، در مواجه با این اثر اسکات، شوکه می شوند ؛ چون مطلقا خبری از یکچنین داستان و صحنه هایی در رابین هودِ اسکات نیست. این خط داستانی موجب شده است که رابین هود در اینجا خیلی هم قهرمان نباشد. بدونِ او هم جان به پادشاهی می رسید و پادشاه فرانسه شکست می خورد. ایده ی داستانیِ فیلم اسکات، رابین هود را از آن شمایلِ قهرمان وارش تا حدودی(و نه کاملا) به دور کرده. و او بجز در معدود مواردی، از جمله در انتهای صحنه ی نبردِ نهایی که از فاصله ی دور و بدونِ دید، گلوی گادفریِ خائن را با تیرش می درد، چندان به آن "اصل" و نمادهای معروفش نمی رسد. که این، خود باعث پارادوکس و دوگانگی در سیر نگاه اثر می شود. اسکات که در بخش نحستِ اثر، با واقعگراییِ محض و بالایی، مرگِ شاه ریچارد شیردل را تنها توسط پرتابِ تیر یک آشپز به تصویر می کشد، حال چگونه و در انتها، ناگهان باز هم روی به نگاه اسطوره ای و آن شمایل قهرمانِ دور از دسترس می آورد؟
با تمام اینها، نگاه و داستانِ تازه و ضد مکررات و کلیشه ی اسکات از رابین هود، فیلمنامه ای که همپای توانِ بالای اسکات در کارگردانی کم نمی آورد و بجز اندک مواردی کاستیِ چندانی نیز ندارد(که در زیر و خمِ پیچیدگیهای داستان پنهان می شود)، شخصیتهای منفی ای که اثرگذاری و کارکردِ مناسبی دارند(مارک استرانگ دیگر یک بدمنِ تمام عیار است)، ویژگی های شخصیتی ای که پادشاه جان دارد(که چهره ی آرامش درست برعکسِ باطنش است ؛ چیزی درست برخلافِ برادرش ریچارد. و او ازولیعهدِِ لوسی که در دیِد مادرش با معشوقه اش عشقبازی می کند، ناگهان تبدیل به پادشاه سنگدلی می شود که برخلافِ تمام تعهداتش به حاکمانِ زیر دستش عمل می کند)، و عشقی که با قوت میانِ رابین و ماریان شکل می گیرد و کاملا در می آید(و چقدر ایده و نحوه ی حضور و ماندگاریِ رابین در خانه ی ماریان و پدر شوهر پیرش، خوب است)، به همراه حضور قابل قبولِ بازیگران، از امتیازاتِ فیلم خوبِ آخر اسکات است. هر چقدر هم که این نگاه نسبتا متعادلِ اسکات به آدمها، که پیش از این اوجش را در پادشاهیِ آسمان و مثلا خلقِ شخصیتِ صلاح الدین ایوبی نشان داد و انتقاداتی را برایش خرید، و انتخابِ یکچنین داستانی و کمرنگ کردنِ وجوه قهرمانانه ی اثرش، او را خواسته یا نخواسته، از خلق قهرمانی که باید در تنهایی، در اوج شناخت و آمادگی با دشمنش و بدی مبارزه کند، باز می دارد(رابینِ اینجا، تازه در جستجوی خودش و در آستانه ی تولد است). قهرمانی که اسکات پیش از گلادیاتور، در شاهکارش بیگانه، موقعیتِ یگانه اش را خلق کرد ؛ زنی که در اعماق منظومه ای سیاه و بینهایت بیکران، تک و تنها باید موجودی هیولاگونه - شیطانی سیاه را نابود کند ؛ و تا ده ها میلیون کیلومتر، کسی نیست که حتی صدایش را بشنود. خودش است و خودش، برای مبارزه با سیاهی و شر. او از بزرگترین قهرمانهای تاریخ سینماست.
عليرضا خوانساري
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389
سلت


سوپر من هزاره جدید
سلت بیست و هفتمین ساخته سینمایی فیلیپ نویس کارگردان استرالیایی تبار امریکاست. فیلیپ نویس را با آثار نسبتا قابل توجهی همچون برادری با گرگ و حصار ضد خرگوش میشناسیم و حالا سلت آخرین ساخته این فیلمساز نه چندان مطرح است.
مهمترین اتفاقی که سر ساخت سلت افتاد این بود که ابتدا قرار بود تام کروز ایفاگر نقش اصلی فیلم باشد اما تعهد تام کروز به پروژه های دیگر باعث شد که نقش اصلی داستان به ستاره سینمای تجاری امریکا یعنی آنجلینا جولی برسد که در غیر اینصورت شاید به کل با فیلم دیگری طرف بودیم. سلت اگر تبدیل به فیلم مطرحی شود که به شخصه بعید میدانم بدون شک مرهون حضور جولی است که بدون شک جزو بزرگترین ستاره های سینمای تجاری امریکاست و اینجاست که شاید بتوان گفت که این تغییر به نفع سازندگان فیلم شده که ستاره ای به روز جای ستاره ای روبه افول را گرفته است.
سلت فیلمی است در ژانر محبوب اکشن و به قصد گیشه ساخته شده است و ماجرای برملا شدن هویت یک جاسوس روسی است که طی اتفاقاتی مجبور است خودش را ثابت کند و زمین و زمان از هیچ کمکی به وی دریغ نمیکنند!. سلت ماجرای بدیعی ندارد و کارگردان عمده تلاشش را معطوف این نکته کرده که با ساخت مقدار انبوهی صحنه تعقیب و گریز بر جذابیت فیلمش بیفزاید. اما در نوع کارگردانی نویس عملا شاهد استفاده وی از انواع کلیشه های هالیوود هستیم. کلیشه هایی مثل رنگ کردن موی سلت و نوعی از قهرمان پردازی به سبک فیلمهای سوپر من که دورانش مدت زیادی است که گذشته است. لااقل در این مورد به خصوص که قرار است مثلا شاهد یک تریلر جاسوسی باشیم این ایده های تکراری به هیچ وجه جواب نمیدهند. شاید آواتار جیمز کامرون برای این مبحث مثال خوبی باشد. در آنجا به کل با یک دنیای فانتزی و خیالی طرفیم که هیچ چیزی غیر معقول نیست و به راحتی میشود دل را به خیال سپرد و از آن لذت برد. اما در سلت کارگردان موضوعی در زمان حال را روایت میکند که بدش نمی اید به آن طعم و مزه سیاسی هم بدهد. طی تماشای سکانسهای شلوغ و پر تب و تاب فیلم باید قانونی بنام فیزیک را کاملا فراموش کنیم و اولین شرط لذت بردن از سلت شاید همین باشد اولین سلت داستان ما چنان در زمین و هوا جولان میدهد که باید ببینید و خودتان قضاوت کنید. در مقابل این حجم از اغراق در مورد این کاراکتر سازندگان فیلم گارد امنیتی – اطلاعاتی امریکا را به قدری ناشیانه و احمقانه تصویر کرده اند که باور این نکته که امریکا با این نیروهای امنیتی و نظامی چطور بر قسمت عمده دنیای به این بزرگی سلطه دارد امری محال است. اینها باعث میشوند که اعمالی که از سلت در طول فیلم میبینیم را بیشتر از آن که به هوش و درایت او نسبت بدهیم به ناکارآمدی طرفهای مقابلش ربط بدهیم و این در مقابل هدف از پرداخت چنین کاراکتری نوعی نقض غرض است. از طرفی نویس هیچ تلاشی برای نشان دادن درون آدمهای قصه اش نمیکند و غیر از فلاش بکهایی در مورد گذشته سلت که تازه آنها هم بیشتر در خدمت شناساندن قدرت این تیم جاسوس پرور است چیزی در مورد آدمهای قصه نمیدانیم. سلت پر است از اتفاقات بی منطقی که فقط و فقط برای ایجاد مثلا تعلیق در داستان بنا نهاده شده اند. مثلا نمیدانیم که دارو دسته اورلف که هدفشان ترور رئیس جمهور روسیه است و به سلت برای نیل به مقصدشان نیاز دارند به چه دلیلی سلت را در آن مخمصه گیر می اندازند تا او واقعا با معجزه از دست ماموران سیا بگریزد و تازه ماموریتش را هم نیمه کاره رها کند. میتوان به این نکته اشاره کرد که هدف آنها این بوده که توجه سیا را به سلت جلب کنند تا تد بتواند به راحتی کارش را انجام دهد که اگر اینطور هم باشد پس چرا سلت مامور ترور میشود؟ سلت که تصور فرارش از دست آن همه مامور امنیتی هم غیر ممکن است؟ و یا اینکه سلت با آن همه مانوری که روی آموزش و تربیتش در روسیه میشود چگونه ناگهان تبدیل به یک آدم صلح طلب میشود که قرار است نمایانگر این نکته باشد که آمریکاییها صلح طلب هستند؟ و اینکه چرا بعد از کشته شدن مایک و آن تسویه حساب خونین با اورلف و دارودسته اش خواستار انجام ماموریت جدید است؟ یا مثلا در مواجهه نهایی با تد و کشف هویت او چنان لبخند عاشقانه ای میزند که انگار فراموش کرده که کشته شدن مایک که انقدر روی دوست داشتنش تاکید میکند به دست همین افراد بوده است. از طرفی سازندگان فیلم بدشان نیامده که بین این همه زد و خورد کنایه های سیاسی مد شده این روزهای سینمای امریکا را اینجا هم خرج کنند. اهداف حمله ای که تد مسئول برنامه ریزی آن است یعنی مکه و تهران گواه این نکته هستند که مثلا به این نتیجه برسیم که امریکا خودش طرحی برای جنگ با مسلمانان ندارد و هرچه آتش است از گور روسیه و امثال آن بلند میشود. با کمی اغراق سلت را میتوان نوعی فیلم تبلیغاتی به نفع دولت ایالات متحده نیز دانست.
اما جدای از اینها به نظر میرسد آنجلینا جولی گزینه نسبتا مناسبی برای ایفای نقش سلت بوده است. چون در این چند سال مشخص شده که وی برای اینگونه نقشها گزینه مناسب تری است تا فیلمهایی مثل بچه عوضی. و میتوان گفت اکثر بازیگران فیلم در ایفای نقششان موفق بوده اند بخصوص لیف شریبر در نقش تد که به خوبی توانسته در گره گشایی نهایی داستان بیننده را تحت تاثیر قرار دهد. فیلم شروع بسیار درگیر کننده ای دارد و جرقه داستان را در جای خوبی می افکند. همچنین ضرباهنگ خوبی دارد و لحظه ای از ریتم نمی افتد و توان کشاندن تماشاگر را تا لحظه آخر دارد. هرچند که با توجه به تصویر شکست ناپذیری که نویس از سلت به تماشاگر نشان میدهد پایان فیلم که قرار بوده تماشاگر را بعد از اتمام فیلم هم نگران سلت نگه دارد فاقد تاثیر گذاری لازم است. به هرحال سلت اتفاق مهمی در سینمای پرزرق و برق هالیوود نیست و در طی این سالها نمونه های بسیار موفق تری مانند ربوده شده و سه گانه برن را در ژانر اکشن دیده ایم و سطح توقعمان بالاتر رفته است.
بهمن شیر محمد